X
تبلیغات
خدایا تنهام نذار

خدایا تنهام نذار

مختلف

دور افتاده ام!!!

دور از کسی که دوستش دارم..... هیچ وقت فاصله را نمیبخشم.!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 17:33  توسط مریم  | 

لبخندم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تو را می بینم...

 آنقدر تمیز میخندم که به خوشبختی ام حسادت کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 17:26  توسط مریم  | 

عیدرمضان مبارک
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 12:12  توسط مریم  | 

چه حس قشنگیه سر سجاده بشینی و با معبودت یه گپ خودمونی داشته باشی...


ازش تشکر کنی که دستت هنوز تو دستشه... که دستتو هنوز رها نکرده...


چه حس قشنگیه دونه های تسبیح رو یکی یکی رد کنی و بگی... یا الله یا الله یا الله


چه حس قشنگیه وقتی صداش می زنی ، خیالت راحته که صداتو می شنوه...


خیالت راحته که جوابتو می ده... میگه جانم! بنده ی من...


چه حس قشنگیه وقتی صبح چشاتو واز می کنی بهش سلام کنی...


بگی خداجونم سلام... ممنون که خواستی دوباره باشم...


چه حس قشنگیه وقتی می خوای چشاتو ببندی بهش بگی منون که امروز بودم...


چه حس قشنگیه وقتی داری راه می ری دستت تو دستش باشه...


و پا به پاش بری که گم نشی...


چه حس قشنگیه وقتی بی چون و چرا تسلیمش بشی...


هرچی بگه بگی چَشم...


___ ___ ___


پ ن : خداجونم ممنون که همیشه هوامو داشتی حتی وقتایی که فراموشت کرده بودم...


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 11:4  توسط مریم  | 

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم


انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین برای من یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 11:59  توسط مریم  | 


ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمندهام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 11:57  توسط مریم  | 

به همون روز تولد منو برگردون ...

120.jpg

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم...

خدایا

می شود استعـــــفا دهم!؟

کم آورده ام...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 11:53  توسط مریم  | 


خدایا

دلم گرفته

خیلی دلم گرفته

به اندازه ی شادی زمین و زمان تو روز تولد یکی از بهترین بنده هات دلم گرفته !

به اندازه ی شادی خودت تو این روز دلم گرفته !

فهمیدی چقدر دلم گرفته !؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 11:50  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 11:45  توسط مریم  | 

من نه عاشق هستم...

ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم هستم و ...

تنهایی و یک حس غریب ...

که به صد عشق و هوس می ارزد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 17:32  توسط مریم  | 

آسمان

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه كن .

كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست .

اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد .

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند .

باور كن كه با او هرگز تنها نيستي.

فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 17:28  توسط مریم  | 

بابای خوبم روزت مبارک

بابای خوب وزیبایم روزت مبارک

من درحق توفرزندی نکردم منوببخش به خدا شرمنده ام

نمیدونم چگونه تورا بخوانم باچه الفاظی

فقط این ومیگم که عاشقتم

روزت مبارک

میبوسمت بابای خوبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:35  توسط مریم  | 

بوسه بر دستان پدر

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: فکر می کنی ، تو می‌توانی مرا بزنی یا من تو را؟

پسر جواب داد:من می‌زنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید


پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من می‌ز‌نم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما می‌زنی...

پدر گفت چرا دو بار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه‌ام کشیدی توانم را با خود بردی...


به سلامتی اون پسری که ده سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت، بیست سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت، سی سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه ... باباش گفت چرا گریه میکنی؟ گفت آخه اون وقتا دستات نمی لرزید ...






+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:18  توسط مریم  | 

رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!

رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"

تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:8  توسط مریم  | 

چقدر بی معرفتیم

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره..


میفهمی پیر شده...!


وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه..


میفهمی پیر شده...!


وقتی بعد از غذا یه مشت دارو میخوره..


میفهمی چقدر درد داره...!


و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های توست


دلت میخواد....


به نظرت دلت میخواد چیکار کنی...؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:5  توسط مریم  | 

پدرم رامیخواهم

من پدرم را می خواهم ...

نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد؛


تنبیه ام کند؛


تشویقم کند؛


نه به حق قدرتی که دارد؛


بلکه به اقتدارش؛


من پدرم را می خواهم ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:4  توسط مریم  | 

کاش

کـــــاش؛


کـــســــی یــــاد مـــعــلـــمهـایـمــان مـیداد...


اول مـهـری


شـغــل پـدرهـا را نـپــرسـنـد؛


وقـتـی هـنـوز احـتـرام بـه هـمـهی شـغـلهـا را؛


و افتخـار بـه همه ی پـدرها را ،یاد دانش آموزانشان ندادهاند!


حـالا قصه ی چشمان یـتـیـمی که نـم می خـورد، بـمانـد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:3  توسط مریم  | 

دوست دارم

فرقی نمی کند چطور بودنش,


دور یا نزدیک بودنش, پیر و جوان بودنش, خندان و اخمو بودنش ..


همین که هست


دلگرمی من را کافیست ....


صدای گامهای پدر به من آرامش میدهد


حتی زمانی که با صدای عصایش همخوانی میکنند


دوستت دارم ای مهربان، پر صلابت، پــــــــــــدر



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 12:3  توسط مریم  | 

روزت مبارک

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و…

بسیار سخت است

روز پدر مبارک

babol 101babol 101

پدرم تنها كسی هست كه باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می توانند مرد باشند.

به سلامتی هرچی پدره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:6  توسط مریم  | 

بابای خوبم

بابا جون عزیزم ، نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرهم دل من در این دنیای لعنتی است ،

بدان که برای من بهترینی .

بدون که تا تورو دارم زندگی برام ارزش داره

بدون که نبودنت روحمو از جسمم جدا میکنه
از خدا میخوام روزی نباشه که من بدون تو از خواب بیدار بشم

باباجونم تو همیشه بهترینها رو در حق من خواستی و همیشه برام بهترین بودی

فقط خدا میدونه و خودت که من چقدر دوستت دارم

بدون تو دنیارو نمیخوام تو این دنیا دونفرو خیلی دوست دارم

و

بدون اونا زندگی برام جهنمه

و میدونی که تو اولیش هستی

خدایا از عمر من کم کن و به عمر بابا جونم اضافه کن

آمیـــــــــــــن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:5  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:3  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:2  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 11:54  توسط مریم  | 

ولادت امام علی مبارک باد

هر کس که شود داخل حصن حیدر


ایمن بود از عذاب روز محشر

جز مهر علی و آل چیزی نبود
سرمایه ی طوبا و بهشت و کوثر


***


آن شیر دلاور که زبهر طمع نفس


در خوان جهان پنجه نیالود، علی بود


شاهی که وصی بود و ولی بود، علی بود

سلطان سخا و کرم و جود، علی بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 11:49  توسط مریم  | 

 

هر کسی می تواند دانه های یک سیب را بشمارد

اما

تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشمارد . . .

.http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-11/joisey_showa_landscape12.jpg

خدایا

راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست

همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را  . . .

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 9:36  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 13:12  توسط مریم  | 

خدایادوباره برگرد

.
نمیدونم چرا خدا ازم رو برگردونده!

نمیدونم چه کار کردم

خدا همیشه با معرفت بوده

همیشه مهربون بوده

هیچ وقت منو فراموش نمیکرد!

نمیدونم ...

خدای با مرامم...

باز دوباره برگرد پیشم

به خدا خیلی بهت احتیاج دارم

خدایا دلم خیلی گرفته٬ بغض راه نفسمو بسته

نمیتونم داد بزنم ٬

نمیتونم فریاد بزنمو بگم:

دیگه خسته شدم٬دیگه طاقت ندارم

دیگه نمیتونم تحمل کنم!

هیچ کس حرفمو نمی فهمه...

اون طوری که باید درکم کنن نمی کنن!

اخه خدا تو که همیشه پیشم بودی تو که تنهام نمیزاشتی

چرا چند ماه دیگه هر چی باهات حرف میزنم گوش نمیدی؟

چرا بی معرفت شدی؟

چرا تنهام گذاشتی؟

خدایا اینا چه معنی رو میده؟

یعنی تو منو....

اره؟

به مولا قسم خسته شدم انقدر تظاهر به شاد بودن کردم...

خسته شدم انقدر الکی بلند بلند خندیدم...

خسته شدم انقدر حرف شنیدم...

خسته ..

خسته ی خسته....

خسته ی٬خسته ی٬ خسته ی....

خدایا دوباره بیا پیشم!!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 13:2  توسط مریم  | 

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی

و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:58  توسط مریم  | 

خدایا خسته ام

خدایا

اجازه هست ناصبوری کنم؟

به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...

 از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...

از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستید

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

آرزوی پــرواز دارم مرا اجابت نما

ای تنهــاامیدم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:56  توسط مریم  | 

الهی


الهي !!!
خداي تنهاييِ من......
چه بسا هر گره اي كه در كار من مي اندازي
همچون گره هاي قالي باشد كه با آنها براي
سرنوشتم نقشي زيبا بيافريني
آمين.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 12:58  توسط مریم  |